نقدی بر جاده مالهالند                     
1/27/2014--متفرقه
 
 
 
? تير ????
من هم موافقم كه جاده مالهالند , آخرين ساخته ديود لينچ , فيلمي انتقادي است . 
خيلي ها عقيده دارند لينچ در جاده مالهالند با تصويري كه از هاليوود بصورت يك مكان رعب آور كه ديكتاتورهايي بر آن حكومت مي كنند مي دهد , انتقاد و انزجار خود را از سينماي هاليوودي بيان كرده است . البته اين گفته آنان در تحليل من از اين فيلم جايگاهي را به خود اختصاص نداده است . از ديد من اين فيلم انتقادي است همانطور كه فلسفه اروپايي فلسفه نقادي است . خواهيم ديد كه انتقاد لينچ در حقيقت به اصول متعارف و بنابراين پنهاني است كه سينما را تحت كنترل گرفته اند . انتقاد او به مدرنيسم سينمايي است كه البته هاليوود را به عنوان پايگاهي قدرتمند بالاي سر مي بيند. 
حال قصد دارم شروع به تحليل و خوانش اين فيلم كنم . پيداست كه براي اين تحليل تمام رخدادهاي فيلم ارزشي واحد ندارند و تحليل , از ميان عناصر فيلم تعدادي را بر مي گزيند تا كلان روايت خود را روي آن چارچوبها بنا كند.
جاده مالهالند درباره دختريست مو بور به نام دايان ساليوان كه بطور رسمي بعد از بيش از يك و نيم ساعت از آغاز فيلم وارد آن مي شود و فقط چند دقيقه ما مستقيماً با او ارتباط داريم : دايان با صداي در از خواب بر مي خيزد . همسايه اش است و آندو به تازگي محل سكونتشان را در مجتمع با هم عوض كرده اند . همسايه آمده است تا ته مانده وسايلش را كه در خانه دايان باقي مانده بردارد . يك جعبه از ظروف و يك پيانوي كوچك فانتزي . در كنار پيانو يك كليد آبي رنگ قرار دارد . همسايه وقتي مي خواهد از در خارج شود از آمدن دو كارآگاه به دنبال دايان خبر مي دهد . دايان پريشان است . به آشپزخانه مي رود و براي خودش قهوه دم مي كند . كاميلا 
( دختري بلند قد و مو مشكي ) در كنار او ظاهر مي شود . (( كاميلا ! تو برگشتي !)) اما نه . دايان خيالاتي شده است . در يك فنجان سفالي قهوه مي ريزد و به سمت كاناپه مي رود . به كاناپه كه مي رسد آناً همه چيز تغيير مي كند . ظاهر دايان , لباسش و فنجاني كه در دست دارد . كاميلا روي كاناپه است فنجان را روي ميز مي گذارد . كنار پيانوي فانتزي روي ميزي كه در آن اثري از كليد آبي نيست . درست است . دايان به ياد صحنه اي در گذشته افتاده است . دايان كه حتما ً با همان ظاهر درهم و عبوس , تنها روي كاناپه نشسته و قهوه مي نوشد . خاطرات گذشته يكي پس از ديگري مرور مي شوند . خاطرات زندگي دايان و كاميلا . دايان و كاميلا در هاليوود با هم آشنا مي شوند , هر دو مي خواهند ستاره سينما شوند . كاميلا موفق مي شود و دايان در بازيگري شكست مي خورد . كاميلا با كارگردان كه نامش باب است ازدواج مي كند و دايان را ترك مي كند . دايان كاميلا را دوست داشته و حالا تنها شده است در عين حال كه به او حسادت مي كند . كاميلا هم از علاقه دايان به خود با خبر است و از اين حربه در جهت آزار او استفاده مي كند . اينها را در مرورخاطره جشن نامزدي كاميلا و باب توسط دايان متوجه مي شويم . دراين جشن دايان چهره مردي پير و ريز نقش , مردي با لباس كابوي ها و دختري بور با مژ ه هاي بلند را مي بيند. خاطره بعدي در يك كافه است . دايان و جواني كه شغلش كشتن است مقابل هم نشسته اند . قاتل بايد كسي را بكشد . دايان عكس كاميلا روتس را نشان قاتل مي دهد .((دختر اين است )). قاتل يك كليد آبي را نشان دايان مي دهد و مي گويد((قتل كه انجام شد به نشانه پايان كار اين كليد را به تو مي دهم )) پيش خدمتي كه روي اتيكت روي لباسش نام او يعني بتي نوشته شده براي آنها نوشيدني مي آورد .خاطرات مرور شده اند . دايان برآشفته روي كاناپه نشسته و به كليد آبي روي ميز زل زده است . به دست خود بهترين دوستش كاميلا را كشته وحالا تنهاست. برافروخته است و كنترل عصبي خودش را از دست داده است . در مي زنند . اوهام تمام وجود دايان را در بر مي گيرند : پيرزن و پيرمردي بندانگشتي از شكاف زير در به داخل خانه مي آيند و سپس به غولهايي بزرگ تبديل مي شوند . در كماكان كوبيده مي شود . فرياد هاي پيرمرد و پيرزن كر كننده است .آنها دايان را دنبال مي كنند . دايان جيغ مي كشد و فرار مي كند . به سمت تخت مي رود و از كشوي كنار تخت اسلحه اي در مي آورد و به صورت خود شليك مي كند. 
اما اين فقط چند دقيقه انتهاي فيلم است . ما از ابتداي فيلم تا وقتي كه دايان با در زدن همسايه اش از خواب بيدار مي شود شاهد رويايي هستيم كه دايان در خواب مي بيند و ديود لينچ , مولف اثر, در اين بخش فيلم شناخت عميقش را از رويا و ساختار آن به رخ مي كشد . شناختي كه علاوه بر تاثير پذيري از روانشناسي فرويد و يونگ به نظر من به شدت تجربي است : رويا از ناخودآگاه سر چشمه مي گيرد . ناخودآگاه عبارت است از تمام داده هايي كه حواس در اختيار حافظه قرار داده كه توسط منطق فرهنگي و اجتماعي ساختمند نشده اند بلكه ساختاري خاص خود را دارند كه بيش از آنكه فرهنگي باشد ارگانيكي است . بنابراين روايت رويا با روابط علي حوادث در بيداري پيش نمي رود با اينكه مبناي آن همان روابط هستند. درخواب دايان نيز افرادي كه او در بيداري فقط يكبار برخورد خفيفي با آنها داشته است در كنار افرادي كه تمام ذهنيت او را اشغال كرده اند, نقشي اساسي پيدا مي كنند. دايان مردي را كه در جمع قصد دارد دختري بور با مژه هاي بلند را به فيلم كارگردان تحميل كند ,و خود دختر را به اضافه كابويي كه كارگردان را به پذيرفتن دختر راضي مي كند در ميهماني نامزدي كاميلا و كارگردان ديده بود و جواني را كه در ابتداي رويا , از خوابي ترسناك براي دوستش حرف مي زند , در كافه وقتي با قاتل مذاكره مي كرد. 
علاوه بر اين , طبق كشف فرويد ناخودآگاه روايت رويا را آزاد نمي گذارد بلكه كاملاً نيت مند آن را به سمت ارضاي اميال دست نايافته و پس زده به پيش مي برد. دايان در بيداري , دوستش كاميلا را از دست داده است . نفرتي نسبت به هم , وجود آندو را فرا گرفته و راهي براي فراموشي گذشته وجود ندارد . اما ناخودآگاه دايان مي داند كه او هنوز به كاميلا ميل دارد . در رويا كاميلا را سوار بر اتومبيلي كه در جاده مالهالند در حركت است مي بينيم. درست مثل وقتي كه دايان سواربر اتومبيل به جشن نامزدي كاميلا مي رفت . مواد رويا از جايي بيرون از حافظه شخص نمي آيند و رابطه اصلي كه منجر به انتخاب رخدادها در رويا مي شوند برخلاف بيداري , مشابهت است نه مجاورت . ناخود آگاه مي خواهد دايان و كاميلا را دوباره با هم آشنا كند اما ابتدا بايد هويت آنها را عوض كند بنابراين اتومبيل كاميلا تصادف مي كند تا ضربه اي به سرش وارد شود و او همه چيز ,حتي نامش را فراموش كند . دايان نيز در رويا دوباره وارد لس آنجلس مي شود اما با نام بتي , نامي كه اتيكت روي لباس پيشخدمت كافه در ذهن او تداعي كرده بود. كاميلا وارد خانه اي مي شود كه صاحبان آن به مسافرت رفته اند. خانه متعلق به عمه بتي است كه به كانادا رفته است . بتي به لس آنجلس آمده تا به هاليوود برود وستاره سينما شود . آرزويي كه در بيداري هم داشت و به آن دست نيافته بود و حالا در خواب قرار است به آن دست يابد. آري , بتي وارد خانه مي شود و اولين برخورد بين بتي و دختري كه تصادف كرده رخ مي دهد . بتي نام دختر را مي پرسد دختر به ياد نمي آورد . نامي را از روي پوسترمي خواند : ريتا . به دروغ مي گويد ((اسمم ريتا است)). از اين پس در روياي دايان , كاميلا را با نام ريتا مي شناسيم . در بيداري, دايان در مهماني نامزدي تعريف كرده بود كه كاميلا معمولاً كمكش مي كند چون در بازيگري تبحر بيشتري دارد . اما اينجا در رويا اين بتي است كه به ريتاي ضعيف و بي هويت كمك مي كند . بتي تست بازيگري را با موفقيت چشمگير پشت سر مي گذارد و دوستي او با ريتا نيز كه بر خلاف بيداري اينبار با تحكم از جانب بتي همراه است استحكام مي يابد. 
دايان هرگز كاميلا را لايق موفقيتي كه در زمينه بازيگري بدست آورده بود نمي دانست و ناخودآگاهش همواره به او نهيب مي زد كه اين روابط بوده كه باعث موفقيت كاميلا شده اند و در حقيقت خود دايان بايد براي بازي در فيلم انتخاب مي شد . اين مسئله باعث حسادت دايان نسبت به كاميلا شده بود و درعين حال محبتي نيز نسبت به او در خود احساس مي كرد بنابراين در رويا كاميلا در دو شخصيت جداگانه ظهور مي كند تا اين اميال متضاد ناشي از حسادت و محبت , هر دو به طور كامل ارضا شوند . يك شخصيت, چهره كاميلا و نام ريتا را دارد و او همان است كه ميل محبت دايان را برآورده مي
 
<<مقاله قبلی   مقاله بعدی>>
فرم فیلم و تاریخ سینما ، سینمای اولیه...   نگاه اجمالی به تاریخچه و موسیقی ایرانی...
     
     
     
 
Go Top