دیالوگ های بیاد ماندنی سینما                     
1/27/2014--متفرقه
 
 
 

چقدر از ارزش ديالوگ در سينما آگاهي داريد؟

 اگر نگاهي به فيلم هاي برتر تاريخ سينما بياندازيد حتما در خواهيد يافت که دقت زيادي براي ديالوگ نويسي شان صرف شده . حال اينکه چه ديالوگي را ديالوگ خوب مي گوييم و ديالوگ خوب چه خصوصياتي دارد بحثي است مفصل و مجالي ديگر مي طلبد . اما اگر شما هم کمي حافظه سينمايي تان را مرور کنيد ، احتمالا تعدادي ديالوگ به ياد ماندني خواهيد يافت که همچون جملات قصار در ذهنتان ثبت شده اند

 اين ها هم تعدادي از ديالوگ هاي محبوب من هستند به اضافه توضيح کوچکي درباره هر کدام از آنها :

پدرخوانده :

مايکل به کي : (( لوکا براتسي تفنگ رو طرف پيشوني اش گرفت و پدرم بهش گفت يا امضات پاي اين برگه است ... يا مغزت ))

هر کس که براي بار اول پدرخوانده را مي بيند با شنيدن اين ديالوگ همان حسي را پيدا ميکند که کي بعد از شنيدن آن از مايکل پيدا کرد! مايکل هنگام گفتن اين ديالوگ در چشمان کي خيره شده و کي آشکارا از شنيدن آن شوکه شده است . ديالوگ با فشردگي تمام ، شخصيت دون کورلئونه را فقط در عرض چند ثانيه به ما معرفي مي کند.

 

بعضي ها داغشو دوست دارن :

جري به آزگود : (( تو انگار حاليت نيست؟ ... من يه مردم))

آزگود : (( مرد؟ خب هيچکس کامل نيست!))

جري ( جک لمون ) و جو ( توني کرتيس ) دو نوازنده فقير که ناخواسته شاهد قتلي بوده اند مجبور مي شوند براي فرار از دست گنگسترها با سر و شکل زنانه وارد گروهي موسيقي تماما دخترانه ، شوند . از قضا جو عاشق يکي از دختران گروه شده و پيرمردي پولدار نيز عاشق جري مي شود. در صحنه پاياني که هر چهار نفر در حال فرار مي باشند جري رو به آزگود مي کند و مي گويد که من يک مردم. و آزگود با بي تفاوتي پاسخ مي دهد : (( مرد؟ خب هيچس کامل نيست)) و به اين ترتيب يکي از بامزه ترين ديالوگ هاي پاياني تاريخ سينما توسط بيلي وايلدر بزرگ شکل مي گيرد. فيلمنامه هايي که استاد همراه با همکارش ، اي ال دايموند نوشته سرشار از چنين ديالوگ هاي نابي هستند که فقط ذهن خلاق اين زوج توانايي نوشتن شان را دارند. نکته جالب تر اينجاست که همين ديالوگ پاياني روي سنگ قبر استاد نيز حک شده : (( هيچکس کامل نيست )) و چه آسان خيلي ها فقط با يک ديالوگ جاودانه مي شوند.

پالپ فيکشن

جولز به وينسنت : (( خدا مي تونه کوکاکولا رو پپسي کنه... کليد ماشين منو پيدا کنه ))

پالپ فيکشن حالا ديگر يکي از آثار بزرگ سينماي پست مدرن قلمداد مي شود که به معناي واقعي کلمه انقلابي در فيلمنامه نويسي بود. چنانکه سيد فيلد نيز تاريخچه فيلمنامه نويسي را به اعتباري به قبل و بعد از پالپ فيکشن تقسيم مي کند. براي کساني که توانايي درک ديالوگ هاي انگليسي را دارند و يا براي آنان که پالپ فيکشن را با زير نويس فارسي ديده اند ، آنقدر ديالوگ دوست داشتني وجود دارد که انتخاب يکي از آنان واقعا سخت باشد. شخصا ديالوگ هاي فصل پاياني را که بين جولز و وينسنت و سپس جولز و پامپکين رد و بدل مي شوند را مي پرستم! جولز اينجا از معجزه به وقوع پيوسته تاثير گرفته اما وينسنت آن را تنها يک حادثه مي داند و فکر ميکند که حادثه اي که بوقوع پيوست چندان هم اهميتي نداشته. جولز از بزرگي خدا براي وينسنت حرف مي زند و مي گويد : (( خدا مي تونه کوکاکولا رو بکنه پپسي... کليد ماشين منو پيدا کنه)) و اينگونه جولز بزرگي خدا را با زبان خودش توضيح مي دهد. نکند شما هم داريد به شعر معروف موسي و شبان فکر مي کنيد؟!

کازابلانکا :

لويي رنو به ريک : (( اين ميتونه سرآغاز يه دوستي خوب باشه ))

سروان رنو بعد از اينکه به سرهنگ آلماني که مانع سفر ويکتور لازلو و الزا ميشود ، شليک مي کند همراه با ريک به دوردست ميروند و رنو اين ديالوگ را به زبان مياورد.

واقعيت اين است که کازابلانکا از ابتدا اصلا قرار نبود اينگونه تمام شود. گويا قرار بوده در صحنه پاياني ريک و سروان رنو در کشتي نشان داده شوند که به متفقين پيوسته اند. اما قبل از اينکه اين صحنه في

 
<<مقاله قبلی   مقاله بعدی>>
نگاه اجمالی به تاریخچه و موسیقی ایرانی...   زندگینامه اینگرید برگمن،بانوی همیشه ماندگار تاریخ سینما...
     
     
     
 
Go Top