نامه ای به یاد ماندنی چارلی چاپلین به دخترش جرالدین                     
1/27/2014--متفرقه
 
 
 چارلي چاپلين اسطوره سينمايي کمدي جهان ،اسطوره اي که مردم عام و خاص را با هم و در کنار هم مي خنداند نامه اي نوشت ، نامکه اي بياد ماندني براي دخترش جرالدين که حال و هوايي خاص دارد . براي خواندن اين نامه زيبا متن زير را مطالعه کنيد .

اين نامه به گفته يکي از دوستان که در قسمت نظرات مطرح شده است . جعلي مي باشد . نظر شما چيست؟!

 

متن کامل نامه چارلي چاپلين به دخترش:

دخترم جرالدين, از تو دورم , ولي يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نميشود.تو کجايي؟در پاريس ,روي صحنه تئاتر پرشکوه شانزه ليزه؟اين را ميدانم و چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهي ,آهنگ قدمهايت را ميشنوم.شنيده ام نقش تو در اين نمايش پرشکوه, نقش آن دختر زيباي حاکمي است که اسير خان تاتار شده است.

 

جرالدين, در نقش ستاره باش و بدرخش ,اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي که برايت فرستاده اند به تو فرصت هوشياري داد بنشين و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم.امروز نوبت توست که صداي کف زدن هاي تماشاگران گاهي تو را به آسمانها ببرد.به آسمانها برو ولي گاهي هم به روي زمين بيا و زندگي مردم را تماشا کن; زندگي آنان که با شکم گرسنه در حالي که پاهايشان از بينوايي مي لرزدو هنرنمايي مي کنند. من خود يکي از ايشان بوده ام.جرالدين دخترم ,تو مرا درست نمي شناسي در آن شب هاي بس دور با تو قصه ها بسيار گفتم اما غصه هاي خود را هرگز نگفتم آن هم داستاني شنيدني است.

 

داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين صحنه هاي لندن آواز مي خواند و صدقه مي گيرد, داستان من است.من طعم گرسنگي را چشيده ام.من درد نابساماني را کشيده ام.و از اينها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمي کند. با اين همه زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند حرفي نبايد زد. به دنبال نام تو نام من است :"چاپلين"

 

جرالدين دخترم, دنيايي که تو در آن زندگي مي کني, دنياي هنرپيشگي و موسيقي است.نيمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر شانزه ليزه بيرون مي آيي, آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن .حال آن راننده تاکسي که تو را به منزل ميرساند  بپرس .حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچه نداشت ,مبلغي پنهاني در جيبش بگذار. به نماينده خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا بپردازد.اما براي خرجهاي ديگر بايد صورت حساب ان را بفرستي.

دخترم جرالدين گاه و بي گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن. زنان بيوه ,کودکان يتيم را بشناس و دست کم روزي يک بار بگو:من هم از آنان هستم.تو واقعا يکي از آنان هستي و نه بيشتر.هنر قبل از اينکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پاي او را ميشکند . وقتي به مرحله اي رسيدي که خود را برتر تماشاگران خويش بداني, همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسي خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب مي شناسم.آنجا بازيگران همانند خويش را خواهي ديد که از قرن ها پش زيبا تر از تو ,چالاکتر از تو و مغرور تر از تو هنرنمايي ميکنند.اما در آنجا از نور خيره کننده تئاتر شانزه ليزه خبري نيست.

دخترم جرالدين ,چکي سفيد امضا برايت فرستاده ام که هر چه دلت مي خواهدبگيري و خرج کني. ولي هر وقت خواستي دو فرانک خرج کني با خود بگو:سومين فرانک از آن من نيست.اين مال يک مرد فقير و گمنام است که امشب به يک فرانک احتياج دارد.جست و جو لازم نيست.اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت. اگر از پول و سکه براي تو حرف مي زنم براي آن است که از نيروي فريب و افسون پول ,اين فرزند بي جان شيطان خوب آگاهم. من زماني دراز در سيرک زيسته و هميشه و هر لحظه براي بند بازان روي ريسماني بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم اين حقيقت را بگويم که مردم بر روي زمين استوار و گسترده بيشتر از بند بازان  ريسمان نا استوار سقوط مي کنند.

دخترم جرالدين ,پدرت با تو حرف مي زند. شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب بدهد و آن شب است که اين الماس, آن ريسمان نا استوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است. روزي که چهره زيباي يک اشراف زاده بي بند و بار تو را بفريبد  آن روز است که بند بازي ناشي خواهي بود. هميشه بند بازان ناشي سقوط مي کنند از اين رو دل به زر و زيور نبند. بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه مي درخشد. اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي ,با او يک دل باش و به راستي او را دوست بدار. معني اين را وظيفه خود در قبال  اين موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در اين خصوص براي تو نامه اي بنويسد. او از من بهتر معني عشق را مي داند. او براي تعريف "عشق "که معني آن" يکدلي" است شايسته تر از من است.دخترم هيچ کس و هيچ چيز ديگر در اين جهان نمي توان يافت که شايسته آن باشد.دختري ناخن پاي خود را براي آن عريان مي کند. برهنگي بيماري عصر ما است. به گمان من تن تو ,بايد مال کسي باشد که روحش را براي تو عريان کرده است.حرف بسيار براي تو دارم ,ولي به وقت ديگر مي گذارم.و با اين آخرين پيام نامه را پايان مي بخشم. انسان باش, پاک دل و يکدل ;زيرا گرسنه بودن, صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است.

پدر تو ,چارلي چاپلين 

||::متن زير از وبلاگ تاريخ سينما با آدرس زير اخذ شده است .{http://reviews.persianblog.com}

<<مقاله قبلی   مقاله بعدی>>
فیلم سیاه...   زندگینامه ژان رنو...