سینما به روایت برگمان                     
1/28/2014--متفرقه
 
 

 سينماي اينگماربرگمان، سينماي ريز جهان تئاتر، سينماي هنر، سينماي هنرمند، سينماي زيستن باروياهاي کودکي و سينماي زندگي باعذاب واقعيت هاي بزرگسالي است. در اين مطلب شما با نگاه برگمان به سينما و فيلمسازي از زبان خودش اشنا مي شويد، در اين مختصر با هم سفري مي کنيم به استوديو هاي دروني اينگمار برگمان. ادامه مطلب را از زبان برگمان پي مي گيريم

 

فيلمسازي براي من نيازي طبيعي است؛ نيازي قابل قياس با گرسنگي وتشنگي. براي بعضيها، بيان خويشتن يعني کتاب نوشتن، کوهنوردي، کتک زدن بچه ي خود يا رقص سامبا. اما من خود را با فيلمسازي بيان مي کنم.

فيلمسازي فرو رفتن با عميق ترين ريشه هايتان به دنياي کودکي است. اگر مايليد به اين استوديوي دروني که در نزديکترين گوشه و کنار زندگي خالق اثر واقع شده است قدم بگذاريد. بگذاريد براي يک لحظه اسراراميزترين و نهان ترين اين اتاقها را بگشاييم تا بتوانيم نگاهي به يک تابلوي نقاشي از ونيز، يک کرکره ي کهنه پنجره، و يک اپارات اوليه براي نمايش فيلمهاي پرتحرک بيندازيم.

حساب کرده ام اگر فيلمي را که يک ساعت به طول مي انجامد ببينم، در حقيقت بيست دقيقه را در تاريکي کامل سر کرده ام. بنابراين، در ساختن يک فيلم خود را به گناه تقلب مي الايم؛ از وسيله اي استفاده مي کنم که براي بهره برداري از عدم کمال فيزيکي انسان طراحي شده است، وسيله اي که با ان مي توانم تماشاگر خود را از احساسي مشخص به احساس ديگري که از نظر وسعت در نقطه ي مقابل ان قرار دارد، منتقل کنم، چنان که گويي تماشاگر را بر پاندولي نشانده ام. مي توانم تماشاگر را بخندانم، فرياد وحشتش را دراورم، تبسم بر لبانش بنشانم، افسانه ها را به باورش بياورم، بيزار و عصبانيش کنم، او را برنجانم، در او اشتياق بيافرينم، يا کاري کنم که در صندلي اش فرو رود يا از خستگي خميازه بکشد. پس من يا فريبکارم يا ـ وقتي تماشاگر از نيرنگ اگاه است ـ يک توهم ساز. من رازافريني و نغزگويي مي دانم و گرانبهاترين و حيرت انگيزترين اسبابي را که از اغاز تاريخ در دست هاي يک شعبده باز ديده شده است در اختيار دارم.

خالق اثار سينمايي درگير وسيله اي بياني است که نه تنها به خود او، بلکه به ميليون ها مردم ديگر مربوط مي شود، و اغلب همان ارزويي را دارد که ديگر هنرمندان دارند: « مي خواهم امروز موفق شوم. مي خواهم اکنون به شهرت برسم مي خواهم همه را خشنود و محظوظ کنم، مي خواهم در يک ان مردم را به هيجان و حرکت وادارم.» در نيمه راه اين ارزو و تحقق ان، مردم را مي توان يافت که از فيلم فقط يک چيز مي خواهند :« من پول داده ام، مي خواهم از خود بيخود شوم، سر از پا نشناسم، فيلم مرا درگير خود کند، مي خواهم مشکلات خود، خانواده ام، کارم را فراموش کنم، مي خواهم از خود بگريزم. من تماشاگر که در تاريکي نشسته ام، همچون زني که در استانه ي زايمان است، مي خواهم فارغ شوم.» فيلمسازي که از اين خواست ها اگاه است و از پول مردم ارتزاق مي کند، در وضعيتي دشوار قرار مي گيرد

وضعيتي که محظوراتي برايش به وجود مي اورد. او همواره ناچار است در ساختن فيلم خود واکنش هاي مردم را به حساب اورد. من شخصا، به سهم خود، دائما اين را از خودم مي پرسم که: ايا مي توانم خود را ساده تر، بي غل وغش تر و مختصرتر بيان کنم؟ ايا انچه را که اکنون مي خواهم بگويم همه مي فهمند؟ و مهمتر از ان اين سؤال که: تا چه ميزان حق دارم سازش کنم و تکليف و وظيفه ام نسبت به خود از کجا شروع مي شود؟ هر تجربه اي لزوما خطرکردن هاي بسيار در خود دارد، زيرا هميشه بين هنرمند و مردم فاصله ايجاد مي کنم، و دور نگاه داشتن مردم مي تواند به ناباوري و انزوا در برج عاج بينجامد.

هيچ چيز اسانتر از ترساندن تماشاگر نيست. تماشاگر را عملا مي توان هراسان کرد. چون بيشتر مردم ترسي نهفته در وجود خود دارند که همواره اماده ي سر بيرون کردن است. خنداندن مردم، و خنداندن انها به نحو درست به مراتب دشوارتر است. قرار دادن تماشاگر در حالتي بدتر از انچه هنگام ورودش به سينما بود، اسان است. مشکل قرار دادن او در حالتي بهتر است و اين درست همان چيزي است که تماشاگر هربار به هنگام نشستن در تاريکي سينما مي خواهد. حالا چند بار و با چه تدبيري اين رضايت را به او مي دهيم؟ استدلال من اين است: اما در عين حال، به قطع مي دانم که اين استدلال خطرناک است چون احتمال خطر محکوم شناختن تمامي خطاها، اشتباه گرفتن ايدئال با غرور، و مطلق دانستن مرزهايي که مردم و منتقدين تعيين مي کنند را در خود دارد، حال انکه نه اين مرزها را مي تواني تشخيص دهي و نه انها را از آن خود بداني، زيرا شخصيت تو مدام در حال تغيير و گردش است.از يک طرف وسوسه مي شوم که خود را تطبيق دهم و همان چيزي شوم که مردم مي خواهند. ولي از طرف ديگر احساس مي کنم که اين کار پايان همه چيز خواهد بود و نوعي بي تفاوتي کامل را از سوي من مي رساند. براي همين، خوشحالم که با مغز واحساساتي دقيقا يکسان به دنيا نيامده ام، و در هيچ کجا نوشته نشده است، که فيلمساز بايد راضي، خوشحال يا قانع باشد. چه کسي گفته است که نمي تواني سروصدا راه بيندازي، مرزها را درنوردي، با اسيابهاي بادي بجنگي ادمهاي مکانيکي را به ماه بفرستي، رويا و خيال بپروري، با ديناميت بازي کني يا پاره هاي تن خود يا ديگران را ندري؟ چرا تهيه کنندگان فيلم را نترساني؟ کرشان اين است که بترسند، و پول مي گيرند که زخم معده داشته باشند. اما فيلمسازي هميشه چيزهايي از قبيل مشکلات رودرويي، معضلات، نگرانيهاي اقتصادي، مسئوليتها و ترسها نيست.

بازيها، روياها و خطرات نهان در سينه هم وجود دارند. 

<<مقاله قبلی   مقاله بعدی>>
موسيقی راک...   مختصری درباره‌ی پابلو پیکاسو(۱۸۸۱ – ۱۹۷۳)...